تبليغاتX
ازاد


ازاد

وقتی عشقت رو از دست دادی ديگه سعی نكن به دستش بياری ،درست مثل چينی شكسته می مونه كه حتی اگه بندش هم بزنی ديگه به زيبايی گذشته نيست
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 16:46 توسط مریم | |

نمي دونم نازنينم كه كدوم حرف تو رو آزرد يا كدوم ترانه ي من تو رو مثل گلي پژمرد نمي دونم كه چي گفتم تو شنيدي چه خطايي سر زد از من كه تو از من دل بريدي

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 16:42 توسط مریم | |

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 22:52 توسط مریم | |

ديروز خواب دیدم با يك دسته گل اومده بودی به ديدنم، با يك نگاه مهربون... همون نگاهي كه سالها آرزو شو داشتم و از من دريغ مي كردی، گريه كردی و گفتی دلت برام تنگ شده، ولي من فقط نگات كردم.. وقتي رفتی سنگ قبرم از اشكت خيس شده بود . . . . .
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:11 توسط مریم | |

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:20 توسط مریم | |

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:37 توسط مریم | |

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:37 توسط مریم | |

اگه بغضی توی دلم بتپه اونم به عشقه مهدی فاطمه است.

اگه یه حس غریبی توی دلم بزنه اونم به عشقه مهدی فاطمه است.

به یاد ان روزی که بیایی....

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:53 توسط مریم | |

ارزوهایت را یادداشت کن ویکی یکی ازخدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تویادت میره چیزی که امروزداری ارزوی دیروزت بوده

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:48 توسط مریم | |

می درخشیدی درکنج اسمان تاریک دلم      همچو یک ستاره

و من....       می ترسیدم ازروزی که دستی تورا بچیند

تورا ربودند ازاسمانم درلحظه ی غفلتم

ومن.....      ماندم وخاطره ی بودنت در کنارم

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:41 توسط مریم | |

به جای دسته گلی که فردادرقبرم نثار میکنی امروزباشاخه گلی کوچک یادم کن.

به جای سیل اشکی که برمزارم می ریزی امروزبا تبسمی شادم کن.

به جای اون متن های تسلییت که فردا برایم می نویسی امروزبا یک پیغام کوچک خوشحالم کن.

من امروز به تونیازدارم نه فردا..............

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:5 توسط مریم | |

زان نامه ای که دادی وزان شکوفه های تلخ

تا نیمه شب به یادتو چشمم نخفته است

ای مایه ی امید من ای تکیه گاه دور

هرگزمرنج ازانچه به شعرم نهفته است

شاید نبوده قدرت انم که در سکوت

احساس قلب کوچک خود را نهان کنم

بگذار تاترانه ی من رازگو شود

بگذار تا انچه رانهفته ام عیان کنم

تا بر گذشته مینگرم عشق خویش را

چون افتابه گمشده می اورم به یاد

می نالم ازدلی که به خون غرقه گشته است

این شعر غیر رنجش یادم به من چه داد

این دردرا چگونه توانم نهان کنم

ان دم که قلبم ازتوبه سختی رمیده است

این شعرها که روح تورا رنج داده است

فریادهای یک دل محنت کشیده است

گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این

اگاهی ازدورویی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای نقش باز

با جلوه و جلا ی اخرمرا ربود

اکنون منم که خسته زدام فریب ومکر

بار دگر به کنج قفس رونموده ام

بگشای درکه درهمه دوران عمر خویش

جزپشت میله های قفس خوش نبوده ام

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند

تا فتنه وفریب زجایم نیفکند

تادست اهنین هوسهای رنگ رنگ

بندی دگردوباره به پایم نیفکند

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:44 توسط مریم | |

 

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:14 توسط مریم | |


Design By : Night Skin